دریزه

توفان

ابریست کوچه کوچه، دل من ، خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:

یک شهر ، خشم و کینه ، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن ، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز ، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست ؟
افسانه باشد این همه ؛ گفتم خدا کند
 

با بغض ، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد

   + علی مصلحی ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

آبادی؟؟

آسمان محو غبار است در این آبادی

کوچه در کوچه حصار است در این آبادی

برزگر سینه خورشید لمیدست و باز

داس و روییدن خار است در این آبادی

صبح بی مایه و خاموشی غوغای خروس

روز این طایفه تار است در این آبادی

ماده گرگی و سگ گله و خلوتگاهی

جریان از چه قرار است در این آبادی

گرچه تاول زده پاهای همه باکی نیست

کدخدا اسب سوار است در این آبادی

   + علی مصلحی ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

حسن خطام

 

حسن ختام
یک گل نصیبم از دو لب غنچه‌فام کن
یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن
ای حسن مطلع غزل زندگانی‌ام
شعر مرا «تمام» به حسن ختام کن
ای آفتاب خانه‌ی حیدر! مکن غروب
این سایه را تو بر سر من مستدام کن
پیوسته نبض من به دو پلک تو بسته است
بر من، تمام من! نگهی را تمام کن
تا آیدم صدای خدای علی به گوش،
یک بار با صدای گرفته صدام کن
از سرو قدشکسته نخواهد کسی قیام
ای قامتت قیامت من! کم قیام کن
درهای خلد بر رخ من باز می‌کنی
از مهر همره دو لبت یک کلام کن
با یک نگاه عاطفه عمر دوباره باش
ای مهر پرفروغ! طلوعی به شام کن
این کعبه بازویش حجرالأسود علی‌ست
زینب! بیا و با حجرم استلام کن

   + علی مصلحی ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

سعید حیدری

 

 

 نشست، طرح بریزد، جهان درست کند

  زمین درست کند ، آسمان درست کند

 

  ازاین  کمی بزند  تا   به آن  اضافه کند

  ازاین خراب کند ، تا  ازآن  درست کند

 

  سرِکلاف ِ  بــــــــد و خوب   را گره بزند

  برای ِچنگ زدن ، ریسمان  درست کند

 

  خیال داشت  که سنگ ِتمـــــام بگذارد

  که از خودش اثری جاودان درست کند

 

  نگـــــــاه کرد، وهرجا که اشتبـاهی دید

  سپرد ، زلزله  با یک  تکان  درست کند

 

  به من رسید ، سرم را پر از هیاهـــو کرد

  که برزخی وسط ِجسم وجان درست کند

 

  هزار  پرسش ِمبهم  به جان من  انداخت

  کـه موریانه ی شکّ و گمان  درست کند

  

 نمی توانم ، دیگر چقـــــــدر صبر کنم

  که باز ، زلزله ای ناگهان  درست کند

  

 بچرخ ،عقربه ی بمب ساعتی ! بگذار

  تمام ِمسئله ها را  زمان، درست کند...

  

   + علی مصلحی ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

غزل

غلامرضا طریقی

به سید ضیا که غربتش زودتر از من پایان گرفت


بس است هر چه زمین از من و تو بار کشید
چگونه می شود از زندگی کنار کشید ؟
چقدر می شود آیا به روی این دیوار
برای پنجره نقاشی بهار کشید ؟
برای دور زدن در مدار بی پایان
چقدر باید از این پای خسته کار کشید ؟
گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید
حکایـت من و تو داستان تکه یخی ست
که در برابر خورشید انتظار کشید
چگونه می شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده خمار کشید ؟
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشید ؟
چرا هر آنچه هوس را اسیر کرد اما
برای تک تکشان نقشه فرار کشید ؟
خدا نخست سری زد به جبه منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشید
خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشید
غزل ، قصیده اگر شد مقصر آن دستی است
که طرح قصه ما را ادامه دا رکشید

 

 

 

   + علی مصلحی ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

مشق سوم

به نام خدا

هفته ها از پی هم گذشت ومن کم کم با عدد آشنا شدم.

١-٢-٣-۴-۵-۶-٧-٨-٩-٠

وهرشب علاوه بر مشق حروف وکلمه مشق عدد هم می نوشتم.

   + علی مصلحی ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

مشق دوم

به نام خداوندگار کلمه.

روز یا روزای دوم بعد از اینکه عکسها رو خوب یاد گرفتم ؛آقا معلم «قلم»دستم داد و یه سرمشق جدید.

مشق :یه خط یه نقطه .یه خط یه نقطه ........

مشق :خط فاصله خط فاصله خط ............

ومن بلد شدم مشق بنویسم .اگرچه مشق اول بود؛اما برا مدرسه یه تکلیف ومشق جدید و«دوم»حساب میشد.

تا بعد

   + علی مصلحی ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
    پيام هاي ديگران ()

مشق اول

سلام.

 

توی ای عسک ای زن رختاشو شسسه....توی ای عسک رو رججه آویزو کرده یه نخم ا بافتنیش آویزونه.تو ای عسک گربه اومده نخ اویزونو کشیده .تو ای عسک همه بافتنی واچینده شده....

آقا معلم:آفرین به حسن آقا براش دس بزنید ..تق تق تق

حسن:آقا مدیر بشینم؟

آقا معلم:بفرما حسن آقا.

زنگ زده شد.تا کلاس بعد خداحافظ

   + علی مصلحی ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()